بچهها از مدرسه برگشته بودند و درازکش کف زمین داشتند مشق هایشان را مینوشتند. بزرگتر به کوچکتر دیکته میگفت و آخر جمله اش توی صدای هورت کشیدن چای عصرانه پدر گم میشد. مادر داشت تند و تند ظرفهای نهار را میشست و رادیو برای خودش از گوشه پذیرایی زده بود زیر آواز. همه چیز عادی بود و صدای رادیو عادی ترش میکرد. انگار نه انگار کیلومترها دورتر رزمندهها زیر آتش دشمن، محاصره شدهاند.
رادیو اصرار داشت همه چیز را معمولی جلوه دهد. گاهی یک قطعه موسیقی پخش میکرد. گاهی یک برنامه تاریخی روایت محور، اما گاهی دست از همه چیز میکشید و وسط جریان به ظاهر عادی زندگی با یک خبر، همه چیز را متوقف میکرد. گوینده رادیو صدایش را صاف میکرد و پدر بی خیال جرعه آخر چای، استکانش را میگذاشت روی نعلبکی و با اشاره دست به بچه بزرگتر میگفت که املا گفتن را بگذارد برای بعد. مادر شیر آب را میبست و با دستهای کف آلود در چارچوب در آشپرخانه میایستاد. همه منتظر شنیدن خبر تازهای بودند.
حالا صداهای تازهای در خانه میپیچید. صداهایی که دنیای بیرون از خانه را به داخل میکشید. تازه آنجا بود که آدم باورش میشد هیچ چیز این روزها عادی نیست. خبر تمام میشد و بعد همه سر کار خودشان برمی گشتند. بابا یک چای تازه میریخت و پخش یک قطعه حماسی از رادیو، وانمود میکرد همه چیز تحت کنترل است. آن وقت پدر موج رادیو را عوض میکرد و آن قدر پیچ کنار دستگاه را میچرخاند تا خبر تازهای شکار کند.
حالا سالها از آن روزها میگذرد. صفحههای کوچک تلفن همراه، جای آن جعبههای موج دار گوشه خانه را گرفته. عوض موج ها، انگشت شستمان را روی صفحه میکشیم و روی انبوه اخبار بی پایان اسکرول میکنیم تا بفهمیم آن بیرون چه میگذرد.
این مابین، یک کلیپ طنز، یک مصاحبه خبری یا یک قطعه موزیک ویدئو، حواسمان را برای چندثانیه از جنگ و حواشی اش دور میکند، اما در هر حال جنگ همچنان ادامه دارد و حالا آن بچههای دانش آموز قدیم که اخبار جنگ را از پای دفترهای مشق پای رادیو دنبال میکردند دارند توی گوشی ها، دنبال یک خبر خوب میگردند. خبری که وسط این زندگی به ظاهر عادی، ترس را از دل آدم بیرون کند و بالاخره یک مکث طولانی روی یک خبر مهم، آدم را بی خیال آخرین جرعه چای توی فنجان کند.