بیشترین مدتی که توی حرم امام رضا (ع) بست نشسته بودم یک هفته بود. توی آن دو سالی که ترک تحصیل کرده بودم دست به خیلی از کارها زدم. یکی از آن کارها شاگردی توی یک گلدوزی بود. یک کارگاه گلدوزی توی یکی از مجتمعهای کارگاهی در هفده شهریور. نمیدانم هنوز هم هست یا نه. من خیلی بچه مذهبی بودم، ولی کارگرهای گلدوزی صبح تا غروب ترانه میگذاشتند و من هم به اجبار گوش میکردم. گاهی هم به من زور میگفتند.
مثلا یک دفعه من را فرستادند توی یک اتاق که با نفت لکههای روغن روی پارچههای گلدوزی شده را لکه گیری کنم. بهم نگفتند در را باز بگذارم. این قدر نفت توی مخم نفوذ کرد که بی هوش شدم. من بچه طبیعت طرقبه بودم و طاقت آلودگی را نداشتم. گفته بودم که هوای اتوبوس هم حالم را بد میکند، یک روز از کارگرها به مالک کارگاه گله کردم. روز پنجشنبه قبل از رفتن من سر محبتشان باز شد و یک چای لیوانی ریختند و گفتند: تا این چای را نخوری نمیگذاریم بروی.
من هم دور از چشم آنها چای را خالی کردم تو قوری و در رفتم. نرخ تاکسی از میدان هفده شهریور تا شهدا ۱۰ ریال (یک تومان) بود. یک دونات هم ۱۰ ریال بود. بعضی وقتها پول تاکسی را میدادم به دونات و تا میدان شهدا میدویدم. بلیت اتوبوس هم از شهدا تا طرقبه ۱۰ ریال بود. صبح شنبه که آمدم دوباره سر ناسازگاری گذاشتند.
- چرا پنجشنبه چای نیم خوره ات رو ریختی توی قوری؟
- شما چرا از این ترانههای بد گوش میکنین؟
- به تو ربطی نداره. تو گوشاتو بگیر. صاحب کار بیاد بهش میگیم چه کار کردی بچه دهاتی.
من از کارگاه زدم بیرون و راه افتادم سمت حرم. نشستم توی حرم. آن زمان نمیدانستم بست یعنی چی و چرا بعضی از علما در اعتراض به بعضی از امور میرفتهاند توی حرم ائمه (ع) بست مینشستهاند! یک هفته صبح میرفتم حرم، هر وقت گرسنه میشدم از توی بقچهای که مادرم برایم گذاشته بود غذا میخوردم، کبوترها را تماشا میکردم، گریه میکردم. هی تند و تند میرفتم دور ضریح میچرخیدم. با امام رضا (ع) درد دل میکردم.
پدرم تازه عمرش را داده بود به شما، خیلی راحت گریه میکردم. دوازده سال داشتم. بچههایی که دست پدرانشان را گرفته بودند میدیدم و حسرت میخوردم. پدرم مرد نازنینی بود، اما خیلی زود فوت کرد. روز پنجشنبه نزدیک ظهر. نشسته بودم یک گوشه و اشک میریختم. دیدم یک دست نشست روی شانهام. برگشتم و دیدم دایی سیدجوادم است. گفت: قاسم چه کار میکنی؟ اشک هایم را پاک کردم و گفتم: اومدم زیارت.
شب که مثلا خسته و کوفته از سر کار رفتم خانه مادرم پرسید: خسته نباشی پسر جان. چه خبر از گلدوزی؟
-کار با چرخ رو یاد گرفتم.
- آفرین پسرم. ولی امام رضا (ع) بهم خبر داد دیگه بسه. گفت به قاسم بگو بره دنبال یه کار دیگه.
متوجه شدم دایی سیدجوادم ماجرا را لو داده است. دیگر کار توی مشهد تمام شد و برای کار برگشتم طرقبه، ولی رفاقتم با امام هشتم (ع) تمام نشد. همیشه دلم میخواهد بروم توی حرم گم بشوم. دلم میخواهد امام رضا (ع) من را توی دفتر پیداشدگانش بنویسد. ماجرای من و امام رضا (ع) از آن یک هفته شروع شد. دیگر بعد از آن زیاد وقت آقا را نمیگیرم. آقا وقتش ارزش دارد.